X
تبلیغات
خلوتگاه شامگاه - یک شعر زیبا از یک دوست مهربان و بی همتا...

خلوتگاه شامگاه

هنر (موسیقی_ادبیات و...)

آن روزکه چشمانت را دیدم سکوت و آرامش روحم بر هم خورد
آری خوب به خاطر دارم که چشمان تو دریایی خروشان و قلب من بی پناهی در این میان بود.
ساحل وجودت برای همه زیبا و برای من تلخ بود
ای کاش تا آخرین لحظه ی عمر میان امواج قلبت می ماندم وتو یک لحظه هم از من غافل نمی گشتی.
روزم با بی اعتنائیت می گذشت و شبم با دلتنگیت در وهم و رویا.....
حقیقت چیست........
با یک نگاه عاشقت گشتم
خواستم برای همیشه مال من باشی
خواستم تنها نسیم گذر دریایت باشم .......
آری حقیقت این است حقیقتی که تو باور نداری
پس حقیقت تو چیست؟؟؟؟؟؟؟؟
تو او را خواهی و من تو
تو با همه جز من باشی و من فقط با تو
تو بی اعتنا باشی و من مشوش از تو
اگر این حقیقت است پس من بازنده ام
آری من بازنده ام و تا ابد تو تنها پیروز میدان بی وفایی خواهی بود
ای بی وفا دیگر هیچ از تو نمی خواهم به جز قلب شکسته ام که در اعماق کویر وجودم آن را و تو و خاطره ات را تا ابد دفن کنم
آری من بی وفایی را از تو آموختم و چه خوب آموزگاری بودی ...........

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 15:30 توسط علی رجبی| |

Design By : Night Melody

Others