در روی زمین به دنبال عشقی پاک و بی ریا می گشتم.
همچون گدا های سمج در هر خانه ای را می زدم .
و همچون ورشکسته های عیان چوب حراج بر دل بی غش ام زده بودم و آن را ارزان فروشی می کردم.
تا اینکه تو از آسمان آمدی و قلبم را خریدار گشتی.
آنهم به قیمتی بالا ...
نینا چه بگویم که اولین بار است که در عشق کسی بالا تر از من مشتاق تر از خودم اینگونه ابراز عشق می کند.
هنوز طمع دستانت بر دستانم تازگی دارد...
و هنوز صدای زیبایت که ترانه می خواند در گوشم نجوا می کند..
زیبا ترین صدایی که تا به حال ترانه میخواند برایم صدای توست که آنروز با شنیدنش گیج و مبهوت نگاهت می کردم..
به خود می بالام و افتخار می کنم که در عشق عاشقی چون تو دارم...
و من نیز عاشقانه دوستت دارم..

نوشته شده توسط علی رجبی در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 19:49 موضوع | لینک ثابت
این چند خط را برای تو می نویسم .
تویی که زنده کننده حس شادمانی در من بوده ای.
آنروز که قایق دلم در گرداب غم تکه پاره شد بود و پیکر بی رمق ام در ساحل دور دستی افتاده بود.دست نوازش گر تو بود که دوباره حیاتی دگر بر من بخشید.
میترای عزیزم هرگز محبتهای بی دریغت در دلم جایی برای فراموشی نخواهد داشت.
وقتی سر خورده از زمانه بودم کلام های کودک خردسالت آنچنان امیدی در دلم زنده کرد که از نگاشتن های غمگینانه ام احساس شرم کردم.
این معنی واقعی زندگی انسانیست که می توان به دور از اینکه همدیگر را دید و لمس کرد از دور ترین فاصله این کره خاکی قلب و روح خسته ای را با زبان دل احیا کرد.
واین را همه از تو دارم .از تو و از فرزند زیبا و مهربانت.
میترا تو را سپاس می گویم به خاطر این همه مهر و عشق و محبتی که از دور ترین فواصل بی هیچ چشم داشتی و مزدی روانه دل خسته ام کردی.
در زیر باران یادت را همیشه در کنارم سبز نگاه می دارم با اونکه از من دوری و دور....
نوشته شده توسط علی رجبی در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 8:32 موضوع | لینک ثابت
در میان هوای
لطیف
و زمین باران خورده
می توان به عشق اندیشید
و به یاد
یاری زیبا روی و زیبا
دل بود
در میان صبح
در میان صدای زمزمه
پرنده ها
بر روی شاخه های خشک شده
قدم میگذارم
عطر زمین
خیس باران خورده
مست و مدهوشم می کند
هوای لطیف بارانی
در بامدادی رویایی
آّه...
آرزو داشتم در کنارم بودی
دست بر دستت می نهادم
زیر چتری می ایستادیم
سر بر شانه های هم می گذاشتیم
و سر شار از عشق
خیره به باران
می نگریستیم
و با هم خالق عشق
در این همه زیبایی بودیم
و من سر شار از این همه زیبایی
در چنین فضای
عاشقانه
سر تا پایت را غرق بوسه هایم می کردم
پرنده ای نغمه خوان
از فراز سر ما عبوری کرد
گویا او هم هوای عشق بر دلش گذری کرد
و بی صبرانه
بسوی معشوقش بال گشود
فاصله دردیست
بین من و تو
اما فاصله را می توان درمان کرد
و شکت داد
این دیو دد منش تفرقه را
اما
ما که روحمان همیشه با هم است
کنار هم
در بستر هم
در زیر این باران
دست بر دست
روح ودلت می نهم
و از این زیبایی
با تو لذت می برم
و این عشق
و این لطافت
همه از روح ماست
که اینچنین
سر زنده
و پاینده است
نازنینم
دستان گرمت را
در دستان عاشق من بگذار
صدای قدمهایت
را می شنوم
کنار قدمهایم
که
هم پا قدم میگذارند
آه تو با منی
همیشه و همه جا
و این را من همیشه می دانم
و میدانی
و باور دارم
و باور داریم...

نوشته شده توسط علی رجبی در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 9:41 موضوع | لینک ثابت
شب چادر سیاهش را بر پیکر زمین می گستراند.
از نوک قله ای به آسمان نگاهی می اندازم.آسمان صاف است و گاهگاهی تکه ابری از دلش گذری می کند.وستاره ها در دل شب خالق زیبایی بی بدیلی اند.
آه چه شور وعشقی در آسمان جاریست.
به ناگاه چشم را از آسمان می گیرم و بر شهر می اندازم.شهر هم آسمانی دیگر شده .
با آمدن شب در دل هر کوی و برزنی و خانه ای ... ستاره از چراغهای زمینی روشن شده.
اما آنچه زمین را نسبت به آسمان برای ام جلوه بیشتری می دهد اینست که در کنار هر ستاره زمینی قلبی در تپش است و روحی در آن در تکاپو ....
از بالا نظاره می کنم به شهر
به شهر در شب نشسته که که در پرتو تاریکی هنوز زنده است و جاری..
و مینگرم به تک تک ستاره های زمینی..
در زیر هر ستاره زمینی داستانی است یکی شاد و دیگری غم گین..
در زیر ستاره ای دو قلب عاشق کنار هم...
در دیگری قلبی تنها...
در یکی همه شاد از میلاد نو گلی..
در دیگری همه اندوهگین از هجر عزیزی ...
و غیره وغیره....
در بالای کوه در دل شب میتوان به شهر نگریست
اندیشید.
آدمی زاده شدن بزرگترین لیاقتی است که نصیب هر موجودی میشود
آدمی سرشار از احساساتی است که در میان مخلو قات بی همتاست...
هر آدمی ولو سنگدل بی رحم و جانی..
دارای قلب است احساس است و روح و در موقعیتی خاص می توان اینها را در او دید
کاش ما آدمها همه با هم مهربانتر و گرم تر از اینی بودیم که الان هستیم...
نمی دانم چرا اینهمه جنگ و جدال برای چیست.
برای خوردن؟
برای شهوت؟
آیا شکستن و خورد کردن یک انسان دیگر برای رسیدن به امیال خود چیز زیبایست؟
بیاد صحنه ای از فیلم "پسر بچه" اثر ماندگار چارلی چاپلین می افتم که چارلی به رویای فرو رفته بود و میدید اون محله پر از جدلشان به محله ای زیبا و شاد بدل شده و همه باهم مهربان بودن و عاشق هم
و به ناگاه با خواب ماندن نگهبان دم در شیاطین به اون محل راه یافتن و با گمراه کردن آدمها رویای چاپلین را بر هم زدن و زمینی دیگر بنا کردن...
درست است که داشتن چنین شهری در حد رویا و تخیل است ..
اما میتوان از خود شروع کرد و عاشق هم نوعان خود بود
حتی اگر من خود تنها باشم باز هم غنیمتی است یکی در میلیارد خیلی بهتر از صفر در میلیارد است...
لذتی که در کمک به هم نوع است به خدا سوگند در هیچ چیزی نیست ...
وقتی خنده ای بر لب میکاری آنچنان دلت شاد می شود که حدی بی انتها از شادی را در دل حس میکنی..
میتوان بر نوک کوهی در دل شب نشست و قلبت را و حست را سوار بر ارابه بی زمانی کرد و به دور دستی فرستاد که آفتاب ظهر را بر آسمان دارد و این ارابه را بر دستان کسی بفرستی که در تنهایی نشسته و شادی قلبش باشی
عشق را
مهرو محبتت را..
نه زمانی است و نه مکانی..
وقتی بر دور دستها قلبم را روانه ات میکنم
عشقم را و روحم را..
وتو آنرا میگیری ..
و احساس شادی و خرمی ات تو همه دست مزد نتیجه این کارهاست..
انسانیت را باید پاسدار بود
میتوان همه انسانها را دوست داشت از هر رنگ و زبانی
همه انسانیم
و دارای روح خدایی..
قلبی عاشق...

نوشته شده توسط علی رجبی در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 10:22 موضوع | لینک ثابت
مدتهای مدیدی است که در غم و تنهای اسیرم.در این مدت به این نتیجه رسیدم که گفتن و صحبت از غم تنها و تنها ازدیاد درد ورنج را درپی داره.میخوام کمی به اطرافم با دید بهتری نگاه کنم .وقتی این همه زیبایی در طبیعت هست واقعا حیفه که آدم عمر کوتاهش سپری بشه و اینهمه را نبینه.
دیروز دوستی باعث شد که من الان این نوشته را بنویسم.و وقتی دیدم کودک خردسالش از موسیقیهای من لذت برده به خودم افتخار کردم و دیدم هنوز زنده ام هستم.و میتونم باز بهتر از این باشم که هستم.
بچه ها گلهای بهشتی اند روی زمین ساده و بی ریا.صادق و بی تعارف.وقتی کودکی از کارای من خوشش اومده یعنی اینکه اون کار واقعا زیبا بوده که به دل داور بی طرف و بی تعارفی نشسته.دیروز این را که شنیدم واقعا روحیه گرفتم.
گذشته ها گذشته ورفته و روزهای سپری شده بسان رودخانه ای که دوبار از آن نمیشه رد شد گذر کرده.(در توضیح رودخانه:چون آب در جریانه و برای بار دوم آبی جدید جایگزین آب پیش شده).فکر به غصه های گذشته امروز و فرد را هم خراب میکنه.پس باید شاد بود که فردا را شاد کرد.
هنوز میشه عاشق شد و عاشق بود واین دور گردون ادامه داره و به قول دوست عزیزی :اول عاشق خود باش تا دیگران را عاشق باشی.
میخوام از رویا هام بنویسم هر چند کودکانه باشه و هرچند غیر واقعی یک نمونه اش:
کاش کنار شهر ما جنگلی بود و رود خانه ای من عاشق طبیعتم شنیدن صدای پرنده ها بوی خوش عطر چمن زار.
روزها ویولنم را دست میگرفتم و به جنگل می رفتم و کنار رود خانه شروع به نواختن می کردم و ساختن آهنگ .
عاشق شبم شبهایی که ماه کامل تو آسمونه.دوست دارم تو اون تاریکی قدم توی جنگل بگذارم و باز کنار رودخانه بشینم و سازم را با صدای طبیعت کوک کنم.یاد داستان پینوکیو می افتم که شب تو جنگل گم شده بود و کرمهای شبتاب به اون هشدار میدادن.
خلاصه کنار رودحانه در شب جنگل چه آهنگی میشه زد؟
یک ارکستر کامل از طبیعت آماده است کافی است تو سولیست این ارکستر باشی و همنوا با اونا بزنی.
صداهای زیبایی در این ارکستر هست مثل:
صدای پیچیدن باد لای شاخه و برگ درختها.
صدای جیر جیرکها.
صدای جغد.
صدای خوندن قور باغه ها.
صدای جهیدن خزنده ها لای علفزارها
و صدها صدای زیبا در دل طبیعت...
چه ارکستر زیبایی مهیاست و نور ماه و ستاره ها نور پردازی صحنه را دارن .
و نینای طبیعت(نینا=روح طبیعت) رهبری و آهنگساز این نغمه بی همتاست.
طبیعت زنده است و جاری است و من و ما هم زنده ایم ....

نوشته شده توسط علی رجبی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 11:11 موضوع | لینک ثابت
این اوج از خود گذشتگیه
در عشقه دو یار
که دیگری
دستگیریش می کنه ؟!؟
ولی این درست نیست
عشق همش ایثار نیست
ایثار هم توش هست
اما چرا همش عشق و غمگین ببینیم
با ایثار
یکی فنا شه
یکی فدا شه
یکی
یکی
عشق یکی نیست
عشق دوتاست
عشق شادیه
عشق کمکه نه ایثار
عشق همته
عشق زیباییه
عشق پروازه
عشق اوجه پریدنه

نوشته شده توسط علی رجبی در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ساعت 15:40 موضوع | لینک ثابت
هر دمی چون نی، ازدل نالان، شکوه ها دارم
روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهیست، کز دل خونین، لحظه های عمر بی سامان، میرود سنگین
اشک خون آلود من دامان، می کند رنگین
به سکوت سرد زمان، به خــزان زرد زمان،
نه زمان را درد کسی، نه کسی را درد زمان
بهار مردمی ها دی شد، زمان مهربانی طی شد، (آه از این دم سردیها خدایا)
نه امیدی در دل من، که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مهی، که فروزد محفلِ من
نه همزبان دردآگاهی، که ناله ای خرد با آهی، (داد از این بی دردیها خدایا)
(نه صفایی ز دمسازی به جامِ می ) ،
که گَرد غم زدل شوید، که بگویم راز پنهان، که چه دردی دارم بر جان
آه از این بی همرازی خدایا ، وای از این بی همرازی خدایا
وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراری از دل آذر، بر شد و خاکستر شد، یک نفس زد وهدر شد
یک نفس زد و هدر شـــــد ، روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راهِ جنون زد، مردم چشمم جامه به خون زد ، یــارا
دل نهم ز بی شکیبی، با فسونِ خود فریبی
چه فسون نافرجامی، به امید بی انجامی، وای از این افسون سازی خدایا
و ا ی ا ز این ا فســـون ســـازی خُــــــــد ا یا...

نوشته شده توسط علی رجبی در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 4:30 موضوع | لینک ثابت
به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر ! اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را

نوشته شده توسط علی رجبی در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 15:4 موضوع | لینک ثابت
قاصدك! هان، چه خبر آوردی؟
از كجا، وز كه خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من
بیثمر میگردی.
انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری نه ز ديّار و دياری – باری
برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس،
برو آنجا كه ترا منتظرند.
قاصدك!
در دل من همه كورند و كرند.
دست بردار ازين در وطن خويش غريب.
قاصد تجربههای همه تلخ،
با دلام میگويد
كه دروغی تو، دروغ،
كه فريبی تو، فريب.
قاصدك! هان، ولی … آخر … ای وای!
راستی آيا رفتی با باد؟
با توام، آی! كجا رفتی؟ آی …!
راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟
مانده خاكستر گرمی، جايی؟
در اجاقی – طمع شعله نمیبندم – خردك شرری هست هنوز؟
قاصدك!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلام می گريند.

نوشته شده توسط علی رجبی در جمعه سوم مهر 1388 ساعت 23:18 موضوع | لینک ثابت
گیاه نورس سرشو از لابلای سنگها بیرون آورد نگاهی به آب روان کنارش کرد .همینطوری که مسیر آب و میدید متوجه شد آب از دل یک سنگ میاد.
با تعجب به سنگ نگاه می کرد.یکدفعه آسمون به گیاه گفت:به چی اینطور خیره شدی؟
گیاه گفت: به سنگی که آب ازش میاد.
آسمون نیش خنده تلخی زد و گفت:این که سنگ میبینیش از اول سنگ نبود یه انسان بود.
گیاه گفت :پس چرا اینطوری شده؟
آسمون آهی کشید و گفت:وقتی قیامت شد و خدا در حال رسیدن به حساب همه آدمها بود.نوبت رسید به یه آدمی که سرنوشتی برش گذشته بود که خدا را در تعجب فرو برده بود.
خدا رو به فرشته هاش کرد و گفت:به خودم سوگند این کار من نبود.
جلوی خدا یه بنده ای بود که همش در حال اشک ریختن بود.
و زندگیش همه در غصه فرو رفته بود.
اونطور که ملایک می گفتن تو زندگیش هیچ کسی اونو دوست نداشت و بر عکس اون همیشه عاشق دیگران بود.همیشه تنها بودو در تنهایی مرد.
خدا رو به ملایک کرد و گفت:اگر بفرستمش به بهشت روزگاره بهشت و با این اشکهاش جهنم میکنه.
اگر بفرستمش به جهنم به دور از وجدان چون بیچاره دل کسی و نشکونده بوده.
خدا با گفتن این جملات به فکری فرو رفت.و پس از مدتی گفت:چاره ای نیست باید به کویر میونه بهشت و جهنم ببریدش و اونجا رهاش کنید.
ملایک بلندش کردن و به نقطه ای که خدا گفته بود آوردنش و همونجا رهاش کردن.
مردک بیچاره همونجا رو زمین نشسته بود سرش را روی دو زانوش گرفته بود و همینطور اشک می ریخت.
روزها از پی هم می گذشت و ماها و سالها.
هزار از پس هزار در سالها میگذشت تا اینکه به امروز رسید.و تو اون بیچاره را به صورت سنگ میبینی .
گیاه با تعجب گفت مگه نگفتی تو کویر رها شد.
اما اینجا که ما هستیم یه دشت سر سبزه.
آسمون آهی کشید وگفت:این تو همه زندگیش سوخت و اما همه جا را نور افشان کرد....

نوشته شده توسط علی رجبی در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ساعت 23:29 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

من علی رجبی هستم.متولد سال 59 .ویولون کلاسیک میزنم ودر حال آموزش دیدن هستم.گاهی آهنگسازی میکنم.در تنهایی شبانه شعرهم مینویسم.شامگاه تخلص ادبی من است.بزرگترین افتخارمن شاگردی استاد علی(همایون)رحیمیان می باشد.
آهنگی که در این فضا در حال پخش است از ساخته های خودم می باشد.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY